تبليغاتX
گروه ادبی آویژه - ولنتاین برگزیده!

دوستان عزیزم

همانطور که شما آگاهید بنابر رای شما، در نخستین مسابقه ی آویژه با موضوع "ولنتاین"، دو مطلب با آرای برابر انتخاب شدند:

 

۱- "ولنتاین" از وبلاگ "تیمارستان خیلی خصوصی من"- نویسنده: شهیار کبیری

 

۲- "ولنتاین من" از وبلاگ "عینک دودی"- نویسنده: مهرانا

 

که بنا به خواست شهیار نازنینم، مطلب وبلاگم را در این خانه نیز قرار می دهم:

 

یه قلب خوشرنگ، وسط زنگ تفریح تخته سیاه

یه دست مهربون، کنار ساقه ی بلند یه شاخه گل سرخ

دوتا پای لرزون که می خواد زودتر برسه به تو

و یه مکث کوتاه...!

همه چیز تموم شده!

این بار دیر رسیده ام

تو رفته ای...

 

یه قلب تیرخورده، وسط زنگ تفریح تخته سیاه

یه دست زخمی، کنار ساقه ی خونی یه شاخه گل سرخ

دوتا پای شکسته که می خواد زودتر برسه به تو

و یه مکث طولانی...!

همه چیز شروع شده!

این بار زود رسیده ام

تو آمده ای عیادت...

 

یه قلب ولنتاینی، وسط زنگ تفریح تخته سیاه

یه دست ولنتاینی، کنار ساقه ی سبز یه شاخه گل سرخ

دوتا پای ولنتاینی که می خواد زودتر برسه به تو

و یه مکث تا همیشه...!

هیچ چیزی تمام نشده!

این بار با هم رسیده ایم

ما آمده ایم «ولنتاین»...

***

تق،تق،تق...

مثِ همیشه با سه تا ضربه ی آشنا!

شناختی، نه؟ آره، خودمم! می دونم هیچکی به اندازه ی من بهت سر نمی زنه!

خوب اینم یه شاخه گل میخک سپید، گل مورد علاقه ات!

راستی می ترسم کم کم دیگه هیچ گل میخک سپیدی تو گل فروشی ها، باقی نمونه!

نه! برای تولدت نیومدم، هنوز تا بهار خیلی مونده!

امروز ولنتاینه، یادت رفته؟!

اولین و دومین و سومین و چهارمین و پنجمین ولنتاین رو یادت هست؟!

نه، نمی خوام گریه کنم،آخه امروز ولنتاینه، گریه ممنوعه!

راستی نمی خوای درو باز کنی؟

تا کی باید اینجا بایستم؟

امروز نیومدم گلها رو بذارم دمِ در و برم! می خوام کنارت روی سنگ های صاف دراز بکشم. الان درست 5 ساله که نخوابیدم. می بینی حساب روزها رو چه خوب نگه داشتم؟!

اما تو هنوز یه چیزو نمی دونی!

درست وقتی که خواستم بهت بگم، خداحافظی کردی و رفتی!

اما هنوز دیر نشده، شده؟

باشه، بازم راهم نده!

شاید هنوز وقتش نشده،هان؟

پس کِی، چه زمانی وقتش می رسه؟

من خسته ام! می خوام بیام پیشت!

دقیقا 5 ساله که یه ولنتاین درست و حسابی نداشتم!

نه! تا هدیه مو  ندی، از اینجا نمی رم!...

***

نبسته ام به کس، دل

نه بسته کس به من، دل

چو تخته پاره بر موج

رها رها رها، من...

 

مهرانا

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 1:4  توسط شهیار کبیری |